|
مرا ببوس خوب من
دلم گرفته به اندازه تمام لحظه هاي تنها بودن به اندازه عمق تمناي رها شدن و به اندازه وسعت معناي زنده بودن دلم تنگ است براي روزهايي كه نمي آيند براي پرندگاني كه نمي خوانند و براي خنده هايي كه گريزانند دلم پريشان است به خاطر درهاي بسته به خاطر يك راز مبهم سر بسته و به خاطر اشتياقي كه به گل نشسته ولي هنوز دلم گرم است به وجود گرما بخش تو ... سالروز آمدنم شايد مبارك
یکی جای دست و پاهاش، دادنِش چندتا ستاره
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید ,همه روح پذیرید بمیرید بمیرید وز این مرگ نترسید کز این خاک بر آیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید وز این نفس ببرید که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید بمیرید بمیرید وز این ابر برآیید چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید خموشید خموشید خموشی دم مرگ است هم از زندگی از معجزه خاموش نفیرید
نادر ابراهیمی من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. خب راست میگویم دیگر . نه؟ پدرم میگوید:قلب، مهمان خانه نیست که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد... اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده... فورا تصمیم گرفتم آن گوشهی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم: دیدم که همه این آدمها، درست توی نصف قلبم جا گرفتهاند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و میگفتند و میخندیدند. و هیچ گلهیی هم از تنگی جا نداشتند...
چشم در راه کسی هستم کوله بارش بردوش آفتابش دردست ، گل به دامن پیروز قصه ساده ست معما مشمار؛ چشم در راه بهارم ، آری! چشم در راه بهار ... غم زمانه به پایان نمیرسد، برخیز به شوق یک نفس تازه در هوای بهار عید همین روزها می آید من برای رفتنش آهی نخواهم کشید .......
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون حضرت هابیل از همان روزی که فرزندان آدم ، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ، آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود . از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند وز همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند ، آدمیت مرده بود . بعد هی دنیا پر از آدم شد و این آسیاب ، گشت و گشت قرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ ... آدمیت بر نگشت . قرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی ست صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست قرن موسی چومبه هاست روزگار مرگ انسانیت است من ، که از پژمردن یک شاخه گل ، از نگاه ساکت یک کودک بیمار ، از فغان یک قناری در قفس ، از غم یک مرد در زنجیر ، حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست و ندرین ایام زهرم در پیاله ، زهر نارم در سبوست ، مرگ او را از کجا باور کنم ؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای ، جنگل را بیابان می کنند . دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان بر جان انسان می کنند . صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان یکسر نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست . در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است ....
آنکه می گوید دوست ات می دارم خنیاگر غمگینی ست که آوازش را از دست داده است . ای کاش عشق را زبان سخن بود . هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری کوچک در گلوی من . عشق را ای کاش زبان سخن بود . آنکه می گوید دوست ات می دارم دل اندوهگین شبی ست که مهتاب اش را می جوید . عشق را ای کاش زبان سخن بود . هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره ی گریان در تمنای من . عشق را ای کاش زبان سخن بود .....
در خلوت این خانه با خویشم و بیگانه می پرسم از آیینه عاشق شده ام یا نه ؟ با آن که در این دنیا از عشق شدم تنها می ترسم و می پرسم عاشق شده ام آیا ؟ در خلوت این لحظه ها می ترسم از هر ماجرا من مانده ام این جا با پرسش فردا عبرت نگرفتم من از این همه دل بستن شاید که در این دنیا این بوده سزای من اگر چه عشق دیگر رسیده می زند در ولی آن ماجرایم شده عبرت برایم کسی که می زند در نخواهد کرد باور که این نخل تکیده ندارد فصل دیگر
آسمان تعطیل است بادها بیکارند ابرها خشک و خسیس من دلم می خواهد دستمالی خیس روی پیشانی تب دار بیابان بکشم دستمالم را اما افسوس نان ماشینی در تصرف دارد ...... ...... ...... آبروی ده ما را بردند!
گمان می کنی آیا ؟ اگر چنین در آغوشت بگیرم و در آفتابی ترین روز پنهان شویم عصر جمعه پیدایمان خواهد کرد ؟ گمان می کنی آیا ؟ اگر این گونه سر به شانه هایت بگذارم و در شعری کوتاه جهان را بسرایم جبرئیل می تواند بم و خش دار نجوا کند "تقدیر چنین نیست" |
About![]()
زندگی
Home
|