تبليغاتX
عشق است

عشق است

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد


مرا ببوس خوب من
به گاه اولین سخن
به لحظه ی شکفتن و
به خنده ای یکی شدن
مرا ببوس نازنین
به بوسه های دستچین
من و تو و نجابت
اشاره های بعد از این 

               


مرا ببوس بوسه ات
ترانه ی نگفته است
ببوس کز نوازشت
پرنده را قفس شکست
مرا ببوس بعد تو
پاکی عشق دون نشد
غروب اتش نگرفت
ستاره سرنگون نشد

من از زلال بوسه ات
ترانه ساز می روم
به قبله ی نگاه تو
سوی نماز می شوم
به بوسه می کشم تورا
یگانه تر ز افتاب
طلوع بی غروب من
به قلب تیره ام بتاب

مرا ببوس بوسه ات
ترانه ی نگفته است
ببوس کز نوازشت
پرنده را قفس شکست
مرا ببوس بعد تو
پاکی عشق دون نشد
غروب اتش نگرفت
ستاره سرنگون نشد


+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت18:29توسط نیلوفر | |

دلم گرفته

به اندازه تمام لحظه هاي تنها بودن 

به اندازه عمق تمناي رها شدن 

و به اندازه وسعت معناي زنده بودن               

                                      


دلم تنگ است 

براي روزهايي كه نمي آيند

براي پرندگاني كه نمي خوانند

و براي خنده هايي كه گريزانند


دلم پريشان است

به خاطر درهاي بسته

به خاطر يك راز مبهم سر بسته 

و به خاطر اشتياقي كه به گل نشسته


ولي هنوز دلم گرم است

       به وجود گرما بخش تو ...


                                                                      سالروز آمدنم شايد مبارك


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت15:22توسط نیلوفر | |

یکی جای دست و پاهاش، دادنِش چندتا ستاره
یکی اون ستاره هارم، جای دست و پاش نداره
یکی مون شد پاره پاره، یکی مونده نیمه کاره
یکی برگشته، تو سنگر، استخووناشو بیاره

بگو نسل ما کجا رفت؟
نسلی که اومد بباره!
نسلی که از آیینه رد شد، بی صدا به یک اشاره!
نسلی که می خواست زمینُ توی آسمون بکاره!
حتا آسمونش امروز توی قابی از حصاره!


یکی جای دست و پاهاش، دادنِش چندتا ستاره
یکی اون ستاره هارم، جای دست و پاش نداره
یکی مون شد پاره پاره، یکی مونده نیمه کاره
یکی برگشته، تو سنگر، استخووناشو بیاره

اون که قامت بلندش، سپر این سرزمین بود
روی خاک سرد غربت، پیِ یک قطعه دیاره
خیلیا پیاده رفتن، خیلیا شدن سواره
یکی دیگه جون به شب باخت، یکی دیگه شد ستاره!!

یکی جای دست و پاهاش، دادنِش چندتا ستاره
یکی اون ستاره هارم، جای دست و پاش نداره
یکی مون شد پاره پاره، یکی مونده نیمه کاره
یکی برگشته، تو سنگر، استخووناشو بیاره

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت11:58توسط نیلوفر | |

 

بمیرید                                                                                          

بمیرید

در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید ,همه روح پذیرید                                     

بمیرید

بمیرید

وز این مرگ نترسید

کز این خاک بر آیید سماوات بگیرید

بمیرید

بمیرید

وز این نفس ببرید

که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید

یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید

بمیرید

بمیرید

وز این ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید

خموشید

خموشید

خموشی دم مرگ است

هم از زندگی از معجزه خاموش نفیرید

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت8:36توسط نیلوفر | |

 

 

نادر ابراهیمی

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.
مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،‌مثل گلدان خالی زشت است و آدم را اذیت می‌کند.
برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟‌دلم می‌خواهد تمام تمام این قلب کوچولو را مثل یک خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم... یا... نمی‌دانم... کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.

خب راست می‌گویم دیگر . نه؟

پدرم می‌گوید:‌قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...
قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی خیلی خوب است ـ برای همیشه ...
خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم...
اما...

اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی هم راحت است، باز خم نصف قلبم خالی مانده...
خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.
پس، همین کار را کردم.
بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم ، توی قلبم، مقداری جای خالی مانده...

فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:
برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...
فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این کوچکی، مگر می‌شود؟
اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟

دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف ـ با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی هم از تنگی جا نداشتند...
من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت... هرچی کردم جا نگرفت... دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد بیرون تا صندوق را بردارد...

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت0:16توسط نیلوفر | |

 

           

 

چشم در راه کسی هستم کوله بارش بردوش

آفتابش دردست ، گل به دامن پیروز

قصه ساده ست معما مشمار؛ چشم در راه بهارم ، آری! چشم در راه بهار ...

 

                غم زمانه به پایان نمیرسد، برخیز به شوق یک نفس تازه در هوای بهار

 

عید همین روزها می آید

من برای رفتنش

آهی نخواهم کشید .......

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت18:1توسط نیلوفر | |

 

 تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
 که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
 شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست


  

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت17:18توسط نیلوفر | |

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم ،

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید ،

آدمیت مرده بود

گرچه آدم زنده بود .


از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

وز همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند ،

آدمیت مرده بود .


بعد هی دنیا پر از آدم شد و این آسیاب ، گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ ...

آدمیت بر نگشت .

قرن ما روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا ز خوبی ها تهی ست

صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی ست

صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست

قرن موسی چومبه هاست



روزگار مرگ انسانیت است

من ، که

از پژمردن یک شاخه گل ،

از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،

از فغان یک قناری در قفس ،

از غم یک مرد در زنجیر ،

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

و ندرین ایام زهرم در پیاله ، زهر نارم در سبوست ،

مرگ او را از کجا باور کنم ؟



صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ، جنگل را بیابان می کنند .

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان بر جان انسان می کنند .

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان یکسر نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست .



در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است ....


+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت11:55توسط نیلوفر | |

آنکه می گوید دوست ات می دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است .

ای کاش عشق را زبان سخن بود .

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری کوچک

در گلوی من .

عشق را ای کاش زبان سخن بود .

آنکه می گوید دوست ات می دارم

دل اندوهگین شبی ست

که مهتاب اش را می جوید .

عشق را ای کاش زبان سخن بود .

هزار آفتاب خندان در خرام توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من .

عشق را ای کاش زبان سخن بود .....

+نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت15:51توسط نیلوفر | |

در خلوت این خانه

               با خویشم و بیگانه

                           می پرسم از آیینه

    عاشق شده ام یا نه ؟


          با آن که در این دنیا

                         از عشق شدم تنها

                                         می ترسم و می پرسم

                                                                 عاشق شده ام آیا ؟


                                               

                   در خلوت این لحظه ها

                             می ترسم از هر ماجرا 

                                      من مانده ام این جا

                                                   با پرسش فردا


            عبرت نگرفتم من

                      از این همه دل بستن

                                شاید که در این دنیا

                                             این بوده سزای من


                     اگر چه عشق دیگر

                           رسیده می زند در

                                   ولی آن ماجرایم

                                        شده عبرت برایم


       کسی که می زند در

                                           نخواهد کرد باور

                                                                      که این نخل تکیده

                                                                                                  ندارد فصل دیگر

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت14:9توسط نیلوفر | |

 

آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس                  


هق هق گریه ی خود را خوردند

من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

              

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت13:36توسط نیلوفر | |



هنوز در سفرم

خیال می کنم

در آب های جهان قایقی ست


 

و من مسافر - قایق -

      هزار ها  سال است

سرود زنده دریا نورد های کهن را

به گوش روزنه های فصول می خوانم و پیش می دانم ...



+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت20:19توسط نیلوفر | |

 از لاله زار که می گذرم ،‌ بغض ترانه می شکنه
 تو عمق سینه م یه نفر باز زیر آواز می زنه
 از لاله زار که می گذرم ، می شم یه بچه ی بلا
 عاشق فیلم جفتی و عاشق سیبای طلا
 از لاله زار که می گذرم الک دولک یادم میاد
 محمود سیاه نمایش مرد کلک یادم میاد
 فصه ی اون یکه بزن تو فیلمای سیاه سفید
 قصه ی اون کبوتری که از رو بوم ما پرید

 لاله زار! کاش می تونستیم ، همیشه بچه بمونیم
 عموزنجیر باف رو بازم تو کوچه هات بخونیم
 لیموناد شیشه یی دوزار ، لواشک برگی یه شاهی
 بابا نون نداد نوشتن توی دفترای کاهی

 دوباره هف ساله می شم از لاله زار که می گذرم
 خاطره های خط خطی رژه می رن توی سرم
 وقت فلک کردن عشق ، زار زدنای الکی
 مزه ی آبنبات کشی ،‌طعم آدامس بادکنکی
 بازی لی لی و سه قاپ ، بازی گرگم به هوا
 الکلنگ سوار شدن ، چرخ و فلک توی کوچه ها
 دشنه ی لوطی محل که زنگ زده توی غلاف
 چرخ کبوترای جلد تو آسمون پک و صاف

 لاله زار! کاش می تونستیم ، همیشه بچه بمونیم
 عموزنجیر باف رو بازم تو کوچه هات بخونیم
 لیموناد شیشه یی دوزار ، لواشک برگی یه شاهی
 بابا نون نداد نوشتن توی دفترای کاهی

+نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت18:25توسط نیلوفر | |

 

گمان می کنی آیا ؟

گمان می کنی آیا ؟

اگر چنین در آغوشت بگیرم

و در آفتابی ترین روز پنهان شویم

عصر جمعه پیدایمان خواهد کرد ؟

گمان می کنی آیا ؟

اگر این گونه سر به شانه هایت بگذارم

و در شعری کوتاه جهان را بسرایم

جبرئیل می تواند بم و خش دار نجوا کند

 "تقدیر چنین نیست"

+نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت10:15توسط نیلوفر | |

 

  و من مضطرب و دل نگران 

                  به تو گفتم که پر از تشویشم

                                                    چه شود آخر کار؟

   و تو گفتی آرام

                              که خدا هست کریم

   پاسخی نرم و لطیف

                     که به من داد

                           یک آرامش شیرین و عجیب

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت16:23توسط نیلوفر | |