|
پر مي کشم از پنجره ي خوابه تو تا تو از خستگي روز همين خوابه پر از راز ديشب من و تو بسته ي اين خاک نبوديم بيدارم اگر دغدغه ي روز نمي کرد پژواک خودک بودم و خود را نشنيدم آزادگي و شيفتگي مرز ندارد يا مرگ و يا شعبده بازان سياست وقتي همه جا از غزل من سخني است پاسخ بده از اين همه مخلوق چرا من
چون دشت آب نور چون عطر پونه بودم در ژرفنای شب . آمد نسیم و رایحه ام را برد تا ساحل سپیده ی صبح ستاره سوز . تا آستان روز . چون راز سر به مهر نهان دارم آن شور بخش واژه ی نامت را من دره ی عمیق غمم در من پرواز ده طنین کلامت را من پرواز کرده ام از بام های دنیا تا دام های دنیا
زمان آن رسیده است که کمان هایم را بردارم و صحنه را ترک کنم ولی احساس می کنم که تازه شروع کرده ام بسی چیز ها هست که می خواهم قبل از عزیمت بگویم اما باز خواهم گشت تا دگر بار آواز سر دهم و تو را از میان تالار های تابستانی و داستان های کهن به راه های مهر ورزی رهنمون می شوم و وقتی همه چیز گفته شد و همه کار ها به سامان رسید ، آن گاه تنها تو می مانی و من .... تنها تـــــــو و من .......
|
About![]()
زندگی
Home
|