تبليغاتX
عشق است

عشق است

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد

 

پر مي کشم از پنجره ي خوابه تو تا تو
هر شب من و ديدار در اين پنجره با تو

از خستگي روز همين خوابه پر از راز
کافي ست مرا ، اي همه ي خواسته ها تو

ديشب من و تو بسته ي اين خاک نبوديم                
من يکسره آتش ، همه ذرات هوا تو

بيدارم اگر دغدغه ي روز نمي کرد
با آتش مان سوخته بودي همه را تو

پژواک خودک بودم و خود را نشنيدم
اي هر چه صدا ، هرچه صدا ،هر چه صدا - تو

آزادگي و شيفتگي مرز ندارد
حتي شده اي از خودت آزاد و رها تو

 يا مرگ و يا شعبده بازان سياست
ديگر نه و هرگز نه ، که يا مرگ که يا تو

وقتي همه جا از غزل من سخني است
يعني همه جا - تو ، همه جا - تو ، همه جا - تو

پاسخ بده از اين همه مخلوق چرا من
تا شرح دهم از همه ي خلق چرا تو

                                                         

+نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت16:8توسط نیلوفر | |

 

  چون دشت                

       آب

       نور

چون عطر پونه بودم

                         در ژرفنای شب .

آمد نسیم و رایحه ام را برد

تا ساحل سپیده ی صبح ستاره سوز .

تا آستان روز .

چون راز سر به مهر نهان دارم آن شور بخش واژه ی نامت را

من دره ی عمیق غمم در من

پرواز ده طنین کلامت را

من

پرواز کرده ام

از بام های دنیا

تا دام های دنیا 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت12:44توسط نیلوفر | |

 

زمان آن رسیده است که کمان هایم را بردارم و صحنه را ترک کنم

ولی احساس می کنم که تازه شروع کرده ام

بسی چیز ها هست که می خواهم قبل از عزیمت بگویم

اما باز خواهم گشت تا دگر بار آواز سر دهم

و تو را از میان تالار های تابستانی و داستان های کهن

به راه های مهر ورزی رهنمون می شوم

و وقتی همه چیز گفته شد و همه کار ها به سامان رسید ، آن گاه تنها تو می مانی و من ....

 تنها تـــــــو و من .......

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت12:41توسط نیلوفر | |